شعر مناظره ی عقل و عشق

مناظره ی عشق و عقل
سلامی ناز با لحنی پرآواز
به یار بی وفا معشوق ناساز
پریچهری که سانش در زمین نیست
ندانم علت عشقم به او چیست
یکی گوید تو معیاری نداری
بگو معیار آید بر چه کاری؟
بگوید یا به رویش عاشقی تو
ویا بر قدّ و کویش عاشقی تو
و یا شاید به عقل و هوش مستی
وگرنه یحتمل دیوانه هستی
بگو دیوانه ام دیوانه ام من
ز وقتی حلقه بر این خانه ام من
من اکنون در جنون بینم خدا را
همی دیوانه دانم انبیا را
در عاشق هیچ تردیدی نبینی
شوی مجنون تو گر جایش نشینی
من این دانم که قاضیّت خرد باد
بدان در پیش عاشق عقل رد باد
خرد محدوده دارد در مسائل
ولی در عشق محدوده بود دل
فضای دل بسی گسترده باشد
ولیکن عقل اندر پرده باشد
خرد گوید که چشم عشق کور است
ز عشق این ناروایی ها به دور است
بیفتادند ایندو در نظاره
که تا پیدا شود یک راه چاره
ز رو بربسته شمشیر عقل از کین
ولی عشق آمده با ناز دیرین
بگوید عقل در ابیات اول
به عشق آن دیگری گردد محول
سلام ای منهدم گردان انسان
که درگیرت شده افکار و اذهان
چگونه ظلم بر انسان نمایی؟
تو گفتی آیت از سوی خدایی
به یادت هست مجنون را تو قاتل؟
اسیرش کردی و افتاد در گل؟
یل میدان علم و معرفت بود
ولی یکدم ز دست تو نیاسود
چکارش کردی ای ناآگه از رب؟
که ایّامش بشد بر تاری شب؟
مگر لیلی خدا بود ای مخرّب؟
ز انسان مر جدا بود ای مخرّب؟
چنان نیرنگ بر مجنون نمودی
که هوش و عقل او از سر ربودی
بدان در روز پایان دامنت را
بگیرد آه آن رسوای تنها
وگر لطف خدا سوی تو باشد
همی مادر لعن گوی تو باشد
پدر رسوا شد و مادر شد از جان
و مجنون بود در دامت کماکان
بیابان گرد و رسوایش نمودی
به کوه و دد هم اوایش نمودی
و یا فرهاد را بر یاد داری؟
فتاده از جنون بر کوهساری؟
از این دست عاشقان بسیار بوده است
که با مکرت اسیر یار بوده است
بیا و توبه کن از قتل انسان
که روزی آید و گردی پشیمان
بترس از آنکه وقتش دیر گردد
که وقت توبه از تقصیر گردد
بیا تا ضامنت گردم من اکنون
رضایت گیرم از فرهاد و مجنون
ز کارت دست کش شاگرد من باش
به منطق رو بیار و گرد من باش
بیا در مکتب من نام بنویس
ز عشق هرکس بگفت حرفی بگو هیس
بیا تا پرورش یابی به دستم
نبیّ باطن مردم منستم(من هستم)
چو ساعاتی بدین منوال طی شد
ز عشق اندامگان ویران ز پی شد
دگر صبرش به سر آمد ز یامفت
پس از آن دیگر از او هیچ نشنفت
بگفتش السّلام ای کین دیرین
به گرمای لبان سرخ شیرین
تمامش کن بس است این خرده گیری
گمان کردی که بر عالم امیری؟
به هر بیچاره ای ایراد داری
مگر تو جانشین کردگاری؟
چو بربندی کلام از ناسزایت
بگویم نقص ها و عیب هایت
به قدری عشق می بودی مصمّم
که در چهرش نبود آثاری از خم
ز بس شکوایه گفت از نانجیبان
که بربستند لب ها را خطیبان
شروع حرف از مدح خدا کرد
ستایش،حمد و تسبیح و ثنا کرد
خدا را با دلی آرام می خواند
و هرجا می رسید از شوق می ماند
الهی بی نوایم بی نوایم
ولیکن با وجودت آشنایم
مرا کاری تو دانی با هوس نیست
بجز ذاتت مرا کاری به کس نیست
که راهی کوتهم بهر لقایت
برای گفتن حال و هوایت
منم آن عنصری کاو ناشناس است
بعید از منتطق و عین حواس است
نمی دانم نمی دانم خدایم
چرا در بینشان ناآشنایم
چو مجنون هم یکی آید چو گاهی
بیندازند خلق او را به چاهی
دلم خون است از اینان خدایا
از این انسان بی ایمان خدایا
ولی دانم چو آید روز موعود
پشیمان می شوند از وضع موجود
از اینجا تا قیامت گر بگویم
یکی از صدهزارانش نگویم
کنون روی سخن با عقل دارم
برایش پندهایی نقل دارم
تو که نشنفته ای بوی خدایی
بدان تا روز پایان ناشنایی
و امّا قصّه ی مجنون و لیلی
گمان کردی بوند آنها طفیلی؟
نه جانم آندو یکدیگر ندیدند
همین دست و تن و آن سر ندیدند
چو لیلی را شناسی می پذیری
تو هم چو قیس بر گورش بمیری
به چشم دیگران کز عشق دورند
بود لاغر،سیه،بدرو الی چند
بشر همواره دنبال جمال است
بگو مجنون چه می یبیند که وال است؟
نه چشمیّ و نه ابرو و نه رویی
نه آغوشی نه بحث و گفتگویی
نه حتّی لحظه ای بودند با هم
نه از نعمات دنیا چیزکی کم
و یا فرهاد و شیرین ویس و رامین
ثلاث و ایلیا چندین و چندین
و آن یک مسئلت کز من نمودی
بگویم تا شوی روشن به زودی
که آیا او خدا بوده است یا خیر
بلی گویم خدا بوده است و لا غیر
نه که یزدان به اندامی بگنجد
و این منطق به یکدیگر نسنجد
شنیدی وصف مولا را ز شاعر؟
که او باشد خدا امّا نه غافر؟
خدا باشد ولیکن هم خدا نیست
ز علم غیب او نا آشنا نیست
مرام عشق هم چون شکل مولاست
وجود یار با ذاتش هم آواست
چو در معشوقه ربّت را نبینی
تو مشرکتر بشر اندر زمینی
الا ای عقل بی مقدار از من
تو جولان می دهی در وهم و در تن
نبودم گر من ای بیچاره آخر
چو مردان عزب می گشتی ابتر
پیمبر(ص) با منی پرواز آموخت
تمام خلق را با یک نفس سوخت
علی(ع)با چون منی بر جاش خوابید
بشر با تو به این نائل نگردید
و اینک این بود ختم کلامم
که آزارم دهد هر روز و شامم
چرا انسان نمی خواهد بداند؟
که راهی هست کاو را می رهاند
رهایی از چه از بند اسارت
اسارت زین سرای بس حقارت
رسیدن بر خدایی که علی(ع) ساخت
خودش را در وجودش منجلی ساخت
خدایی که جنون را آفریده
برایش کاف و نون را آفریده
که گر بر او رسی دیگر خدایی
وزین قانون بی پایه رهایی
عدم گردیّ و هر چیزی تو گردی
نیاید هرگز آنروزی که زردی
بیا بالا بیا بالا به سویش
که گردیم آستان و خاک کویش
دعایی هم برای یار دارم
خدا را لحظه ای من کار دارم
خدایا جان زهرا(س) جان سجّاد(ع)
که یارم باشد از دام دد آزاد
در آخر عقل هم مجذوب دل گشت
و سر بگذاشت بر کوه و در و دشت
تقدیم به ثلاثه ی پاک
